سيد محمد باقر برقعى

708

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

تمام هستى خود مىكنم فدا كه دمى * رسد به مردم چشم فروغ روى حسن مرا سريست فتاده به خاك مقدم او * مرا دليست گرفتار تار موى حسن نسوزد آتش دوزخ ، دلى كه هست در او * نشان گنج روان‌بخش آرزوى حسن دلا مريد حسن باش ، گرچه پرگنهى * شفاعتت به قيامت ز آبروى حسن سواد شعر تو « عارف » به ديده سرمه كنم * كه سر نهاده به عزّت به خاك كوى حسن حضور عشق گفتم دلم اسير نگاهى نمىشود * آشفته‌حال زلف سياهى نمىشود مىخواهم اجتناب كنم از حضور عشق * اما به جان دوست ! كه گاهى نمىشود روى تو ديدن و نشدن مبتلاى تو * بدتر از اين گناه ، گناهى نمىشود سالى گذشت بر من از اندوه دورىات * حال آنكه هجر روى تو ماهى نمىشود شب تا سحر خيال رُخت حاضر است و دل * از دست غم ، خلاص ، پگاهى نمىشود تا دل اسيرِ سرو تو آزاده گشته است * بر ملك دل ، حريف ، سپاهى نمىشود در شهر عشق تو كه بلور صداقت است * آيينه‌اى گرفته به آهى نمىشود بعد برو صبر كن عشق فراگير شود ، بعد برو ! * قلّهء دودِ تو تسخير شود ، بعد برو ! صبر كن در قدمِ ماهِ شب مهتابى * آيهء روى تو تفسير شود ، بعد برو ! صبر كن خواب پريشانى شب‌هاى دلم * با سر زلفِ تو تعبير شود ، بعد برو ! پاگرفته‌ست غم عشق تو در باور دل * صبر كن طفل غمت پير شود ، بعد برو ! مدّتى نيست كه روز و شب ما يكسان است * صبر كن تا كه كمى دير شود ، بعد برو ! صبر كن تا كه دل ، اين خانه‌خرابِ غم تو * با نگاهى ز تو تعمير شود ، بعد برو ! صبر كن سايهء سرو قد تو در اين شهر * همه جا خوب زمين‌گير شود ، بعد برو ! صبر كن تا كه بر اين صفحهء بىآلايش * غزل « عارف » تصوير شود ، بعد برو !